انقلاب
از عشق ما فقط غم و يك شيشه شراب
يك شعر عاشقانه و سيگار و يك كتاب
جا مانده روي صندلي رنگ رفته اي
جا مانده در مسير قدم هات -انقلاب-
دي ماه ميرسد تو ولي دير ميكني
در من پر است صد غم و اندوه بي جواب
بر روي بيت بيت لبت برف امده است
اري دوبيتي است لبان پر التهاب
اينجا درخت هست پرستو و ماه هست
اما بدون تو چه كند شاعر خراب؟
لعنت به بادهاي شمالي كه رفته اند
هر شب غم مرا به كجا مي برد شراب؟