تبليغاتX
غزل
 

انکه هلاک من همی خواهد و من سلامتش

هرچه کند ز شاهدی کس نکند ملامتش

باغ تفرج است و بس میوه نمی دهد به کس

جز به نظر نمیدهد سیب درخت قامتش

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 22:48 توسط محمد واعظی |

«قسمتی از یک شعر»

در سرکها میدوم بی هیچ هدفی

اخرین انتحاری از تو می گذرد و شهر امن شود

امن می شود تا عاشق شوی

از درختان بالا بروی

ماه در دستانت

ماه در چشمانت

.............

به خانه باز می ایی مست و گریان

 

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 14:20 توسط محمد واعظی |

زین گلستان به حیرت شبنم رسیده­ایم

باید دری به خانه خورشید باز کرد

 

موسسه فرهنگی دردری در ادامه سالها کار در خارج از کشور، افتخار یافته است که در داخل کشور نیز اغاز به فعالیت نماید.

ما همانگونه که تا کنون خود را وامدار یاری و همکاری شما دوستان می دانیم، در مراسم افتتاحیه دفتر کابل نیز چشم به راه شماییم.

پنج شبنه 21 عقرب 1388- ساعت 2 بعد از ظهر

کارته سه، سرک 9، خانه شماره 577، موسسه فرهنگی دردری

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 11:37 توسط محمد واعظی |

 

 

ما کار و دکان و پیشه را سوخته ایم

شعر و غزل و دو بیتی آموخته ایم

درعشق که هم جان و دل و دیده ماست

جان و دل و دیده .هر سه را سوخته ایم

 

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 12:21 توسط محمد واعظی |

 

 

ترکان پارسی گوی بخشندگان عمرند

+ نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 11:50 توسط محمد واعظی |

در کجای این  جهان ایستاده ای؟

نسیمی که از شمال  می وزد عطر تو را به جنوبی ترین تاک می برد

 اه معشوق من

فرصت نیست و جنگ رد مان را چون سگی هار بو می کشد.

و شراب ها ناخورده به درخت ها بر گشتند.

............

قدم بزن تا شادی به شهر برگردد و اندوه به من

از اخرین پوکه فشنگت  گردنبدی بساز

 این اخرین مدالی است که قهرمانان ملی باید به گور ببرند

ژنرالها باید به زنان تازه عقد کرده شان هدیه بدهند

و  رئیس جمهور به ملکه

"دیگر وقت رفتن است" هزار بار گفته ای !

باران بوی تنت رابه دور دست ها برده

انگورها بر شاخه شراب شده اند

و ماهیان سالهاست به دنبال ردپایی ازتو سرگردانند

.............

بی تابم میکند صدایی که گره میزندم  به گذشته های دور

به اخرین سربازی که تفنگ اش را دسته گلی ساخت

تا مزارت را گم نکنم

دستت نان گرمی است که سیرم میکند در برف زمستان

لبانت خونی است که در رگانم موج میزند

سینه ات اخرین پناهگاهی است که این شیر مست را به خود میخواند

                                                                                       تا جنگ متوقف شود

+ نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 9:42 توسط محمد واعظی |

پنج شنبه روز نیمه تعطیل افغانستان است و بعد ازظهری که از دفتر چشم سوم اغاز شد، یمک به تازگی از فرانسه امده، برای نمایش فیلمش دعوت شده بود. پل سرخ بود که رضا امده بود دنبالم با هم قدم زنان مسیر پل تا دفتر تازه شان را گپ زدیم. مسیر یک سرک خامه کنار رودخانه است که یک طرف مغازه های چوپ فروشی قرار دارد و یک طرف خانه ها مسکونی، چوپ فروشی ها دلپذیری خاصی به این سرک داده، بوی عطر چوب همه کوچه را فرا گرفته و سنگ ها از زیر پایت در حرکتند. چوپ ها تراژدی قرن اند در افغانستان، چوپ ها امده اند که مردم کابل زمستان را در گرما سپری کنند بی هیچ نگرانی از برف-بادهای این فصل.

علی پیام از ایران امده و یکی دو بار همدیگر رو در دفتر دردری دیدیم. علی زنگ زده که در راه است و رضا جور دفتر تازه تاسیس خود رامیکشد و به استقبال مهمانان تا لب سرک می رود، اینکه رضا از این تلاش کی خلاص می شود خدا خبر دارد.

دفتر چشم سوم یک گالری است  و با دفتر سابق شان در طبقه سوم عزیزی بانک قابل مقایسه نیست. دیوار را با موکتهای خاکی رنگ تزیین کرده اند و قاب های عکس را نصب. چراغ های نور در سقف کار گذاشته شده اند و زمین ان از عریانی خویش می شرمد.

پیام امد و بعد از گفت و شنودی چند دقیقه ای با رضا، هر دو تا رخصت شدیم به سمت "کوته سنگی"، من به دنبال یک سنگ قبر ساز بودم و پیام به دنبال خط تلفن ماهواره ای تا به دایکندی بزنگد. سرک پل سرخ تا در دانشگاه کابل مملو از دانشجویانی است که به سمت خانه هایشان در حرکتند. لباسهایشان بیشتر مانتو با شلوارهای جین و کتان سیاه است که شالهای رنگارنگ شادی شان بیشرت نمایان میکند. پسرها تیپ ها ی متفاوت دارند، از"دریشی" تا "پیراهن تنبان" افغانی و لباس های اسپورت، چهره هایی متفاوت، بچه هایی که از ولایات امدند هنوز نشانه هایی از خود دارند که اصالت شان را نمایان می سازد.

پسرها چهره های خشن تری دارند و دخترها نسبت به چند سال قبل شادتر و تازه تر به نظر می رسند، شاید این هفت سال امنیت نسبی بر وضع رفاهی شان بی تاثیر نبوده. صدای خنده شان تا دور دست ها به گوش می رسد صدای خنده ای که این درختان و این شهر تشنه انند.

با پیام یک اسم سر این کوچه ماندیم:" کوچه انسان شناسی"، البته با اجازه شهرداری کابل که تا اکنون هیچ زحمتی به خود نداده. یک گاری مقابل در دانشگاه جوری-ذرت- داغ می فروخت، دعوت پیام راکه نمی شود رد کرد.. منتظر بودیم که چند دختر دانشجو امدند کنار گاری و درخواست جوری کردند، شیطنت در چشمشان فریاد می کرد. چندتا دیگر یک گاری خالی جوری فروش را دوره کرده بودند و ادای جوری فروش را در می اوردند.

سنگ قبر سازی را نزدیک چهار راه شهید پیدا کردم و پیام رفت که به دایکندی وصل شود، مسیر برگشت همه فکم به درد امده بود. خوب هر کس جوری میخورد پای دردش هم بنشیند

+ نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 12:13 توسط محمد واعظی |