با هم بخشی کوتاه از این کتاب را میخوانیم."
در همین دوره بود که «تویا» به خانه اصلاح فرستاده شد. دخترک موبور کوچک اندام متکبری بود. با هیچ کس حرف نمیزد مگر با من. او مرا انتخاب کرده بود و من هم او را. پل های میان خود و بقیه دنیا را خراب کرده بودیم و در گناه تنهایی دو نفره با او شریک شده بودم. در کلاس کنار یکدیگر می نشستیم، اغلب به هم دیگر نگاه میکردیم تا مطمئن شویم که هر دومان وجود داریم.
از من خواست که بدون وقفه با او حرف بزنم
-برای انکه بدانم که فقط تو هستی و نه کس دیگری.
