تبليغاتX
غزل

دوست من گفت: فیلم اخر الزمان را دیدی؟

گفتم: اره

گفت: طبیعت ادم همیشه همین است.

گفتم: فیلم درباره اقوام بدوی سالها پیش است.

گفت: زندگی منطق خودش را دارد.

            دارا و ندار

            قدرتمند و ضعیف

            زشت و زیبا

گفتم: خوب درست، من با این واژه ها همیشه درگیرم چیز تازه ای نیست. نظریات سیاسی  زیادی هست که از همین جا ها برخاسته. گفت : باید جای خالی سلوچ را بخوانم.

گفتم: نثرش محشره.

گفت: پس هاجر چی؟

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 12:51 توسط محمد واعظی |

۱

 تهران پر است از چیزهای خوب و بد که فقط میشود در اینجا یافت. یکی از این چیزهای خوب افسردگی است که مخصوص این شهر است که میاد سراغت و مثل خوره میفته به جانت . ساعتها بدون هدف در سرکهای قیر شده و تمیزش قدم میزنی ولی همیشه یک چیز کم داری و حس میکنی در این شهر پیدایش نمیکنی. سالها بودن و زیستن در این شهر اواره گی بیشتری بهت میدهد. حتی تئاتر شهر با تمام مردمان متفاوتش فقط در لحظه های تماشای تیاتر لذت بخش است و بس.

۲

خواهرم منتظر است که بهشان سر بزنم. مادرم مشتاق است که به مشهد برگردم ولی چیزی از من هست که مرا به سختی به سرزمینی میکشاند که بزکشی ورزش محبوب مردم ان است وتلویزیونهاش پر شده از موسیقی هندی درجه چند و رقابتهای کشتی کج، این همه افراط و تفریط را فقط میشود در این جا یافت. چیزی هست که تو را میکشاند و می برد و تو باید قدم برداری و برخیزی.

۳

بابا اینجا تهران است با انتخاباتی مشابه کابل و حتما جهان تغییر خواهد کرد. اگر اوباما امد حتما در بامیان سرک می اید و نامه ای از تو به من میرسد با صدایی مخملی که عطر باغهای نیشابور و بلخ را دارد. من به اینده دلخوشم به انتخابات به برقعی که چشمهای تو را از من میگیرد.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 1:42 توسط محمد واعظی |

تهران سلام.

امروز ۱۸ اردیبهشت است و من تهرانم. بعد از یک ماه و بیست روز، دیدار دیگری در راه است. نمایشگاه کتاب، انجام مسایل بازگشت به کشورم-به پل سرخ و سرک های ناهموار کابل- در کابل دلم برای قدم زدن در سرکهایی که اطرافش را مغازه های کتاب گرفته تنگ میشد.

برای ساعتهایی که بین گرد و خاک کتابهای از همه چی دوری و خودت بودی و خودت. در هر شهری که زندگی کنی چیزهایی هست که بر ای ادم تعلق خاطر ایجاد میکند و لحظه هایی برایش دلتنگ شوی.

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 16:25 توسط محمد واعظی |

مرگ میخوای برو قندوز

سفر به قندوز به خواست خودم نبود هرچند بی علاقه هم نبودم. دفتر ای او ام  گفت که در قندوز یک پست خالی برای تدریس است و یک نامه از طرف رییس اش ضرورت است. صبح ساعت پنج  با لباس افغانی ای که از پسر عمویم گرفته بودم-که لباس شهری ام غریبه بودنم را بیشتر به چشم نیندازاد- به سمت موترهای قندوز روان شدم. اما کسی که از ایران امده باشد به هر طریق گاو پیشانی سفید است و کارش نمیشه کرد. طرز راه رفتن، گپ زدن و هر حرکتش متفاوت از مردم بومی است.

ماشین های پنجشیر و تخار و بدخشان از سرای شمالی حرکت می کنند. ساعت پنج صبح رسیدم سرای شمالی، چهار صد افغانی کرایه اش. بی خوابی دیشب باعث شد که تا نزدیکی های سالنگ خواب باشم و هیچ تصویری از مسیر به ذهن نداشته باشم. تونل های سالنگ هر کدام چند دقیقه ما را به تاریکی میکشاند. تاریکی که ذهنم را به جاهای دوردست می برد. به جاهایی که گاه در تهران به دنبال ان بودم. تا لحظه هایی را دور از هر چیز با خودم باشم و خودم و گاه در مشهد اما دریغ که این لحظه ها را فقط در پشت کوه قاف میتوان پیدا کرد. کوه های برف مرا به سرزمینهای سرد سیبری می برد. نزدیکی های پل خمری در یک رستوران نان ظهر را زدیم و حرکت کردیم به سمت قندوز.

ماشینهای مسافربری 303 افغانی با سرعت زیادی مسیر را که به خوبی اسفالت شده بود طی می کرد. دشت های سرسبز و زیبای قندوز و سر پل تصویر زیبایی از افغانستان را به من می داد. دشت هایی سراسر سبز که شمال ایران را تدایی میکرد. قندوز جایی است که در ان برنج هم کشت می شود این را از دوستانم در ایران شنیده بودم. برنج افغانی که پسر عمویم همیشه از ان تعریف میکرد.

ساعت یک بودکه رسیدیم به چوک  قندوز، شهری زیبا و سرسبز و از نظر ساختار شهری چیزی از هرات کم نمی اورد. نه الودگی کابل را داشت نه دشتهای سراسر کویر هرات را. مردمش بیشتر به زبان ترکی ویا ازبکی گپ میزند. دخترهای به مراتب زیباتری از کابل داشت، این را زمانی فهمیدم که در دانشگاه همه برقع ها را کنار میزدند و با روی باز سر کلاس ها حاضر میشدند. پوست های سفید و شادابی داشتند و این حتما ناشی از جغرافیای سرسبز این خطه ناشی می شود.

ریاست دانشگاه حضور نداشت و معاونش ما را تلفنی رخ کرد. سرپرست دانشکده حقوق کسی بود که رحمانی نام داشت و در دپارتمنت حقوق با ژست خاصی نشسته بود که انگار سر میز ریاست جمهوری نشسته است. برخورد اساتید با دانشجویان بسیار سرسنگین بود انگار می خواستند به وضوح برسانند که ما استادیم و شما باید حد خود را بشناسید. انگار همیشه این ضرورت  را باید به گوش دانشجویان برسانند. نوع راه رفتن انها با دریشیهای چینی ارزانی که در افغانستان به وفور یافت میشود، سبک خاصی را به نحوه برخورد انها بخشیده است که انها را از اساتید دانشگاه های ایران متفاوت میکرد.

بیست اپریل ۲۰۰۹ کابل

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 13:26 توسط محمد واعظی |