تبليغاتX
غزل

انقلاب

از عشق ما فقط غم و يك شيشه شراب

يك شعر عاشقانه  و سيگار و يك كتاب

جا مانده روي صندلي رنگ رفته اي

جا مانده در مسير قدم هات -انقلاب-

دي  ماه ميرسد تو ولي دير ميكني

در من پر است صد غم و اندوه بي جواب

بر روي بيت بيت لبت برف امده است

اري دوبيتي است لبان پر التهاب

اينجا درخت هست پرستو و ماه هست

اما بدون تو چه كند شاعر خراب؟

لعنت به بادهاي شمالي كه رفته اند

هر شب غم مرا به كجا مي برد شراب؟

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 19:52 توسط محمد واعظی |

 .....۱...

این عصرها قدم هایم به سمت تو حرکت می کند . کتابم را می بندم  کتم را برمی دارم خیابان را سوت می زنم  تا تویی پیدا شود بگوید دیوانه این هم شد کار . فحشم بدهی بی محلی کنی رو برگردانی  راه ات را عوض کنی  از خانه بیرون نیایی تا مرا که سوت می زنم  هذیان ورم داشته  به بی خوابی کشیده شده را دیگر نبینی .

ول کن ات نیستم.  سوت می زنم  می شوم زنگ درب تان  می شوم بوق تلفن تان  می شوم قل قل کتری تان  تا بیایی  و دم کنی مرا نه سراز نو ادم کنی مرا  ارام ارام  بنوشی ام فرا گیرمت  بعد فکر کنی که کسی سوت می زند  تا خیابان بلاتکلیف نماند .من درتمام گلبولهایت منتشر می شوم  حرکت می کنی پنجره را باز می کنم سوت می زنی می روی ان طرف خیابان درست زیر چراغ برق  بلند بلند گریه می کنی   خیابان را می دوی  قطار سوت می زند تلفن سوت میزند کتری سوت می زند .

...۲...

اسمان شکافته شد تو افتادی درست وسط پیاده رو  جایی که بساطم پهن بود. به هم نزدیک شدیم روزنامه ها عکسمان را با تیتر درشت چاپیدند همه شروع کردند به خوردنمان.  ما شروع کردیم به حرکت به جایی که فکر سگ هم به  ان نمی رسد    تکرارت می کنم که  این زندگی ان روی سگ اش را نشانم ندهد. اینکه به پایان راه فکر نمی کنیم  پایان را بی معنا می کند و می شود " آن" من و تو .می شود شاخه گلی که من تعارف می کنم می شود امضایی که تو روی درخت کنده کاری می کنی . می شود عصری که تو از روز مرگیهایت حرف می زنی  از عشق ورزی هایت  از اخرین خبری که BBC پخش کرد  و اوارگان جهان بیشترشدند من باید اواره می شدم تا تو را با گیسوانی بلند که پریشانم می کرد پید امی کردم .

 

تو را باید روی نیمکت عصری دیده باشم که باران بند امده وتنت بوی خاک میداد این ارامگاه ابدی .صدای تو را اگردر قطار ها بدمند  در کلیسا ها اواز کنند در مدرسه ها بنوازند یا در سمفونی ها اجرا کنند باز هم چیزی کم دارد این جهان که مزه ماه رانمی فهمم . در ایستگاه منتظری  تاجنگ سربازان را به کوره های ادم پزی هدایت کند و لبنان  بمب باران شود و کابل به ویرانه ای تبدیل شود و مهاجرت تو را بیاورد  انجا که چشمهایت می شوند دو قارمتروک که انسان های اولیه از ان کوچیده اند  می شوند سیاه چادر هایی که که مردمانش روی مین تکثیر شده اند می شود لانه عقابانی که هرگز برنگشتند .

 

من اواره می شوم باپوتین های سربازی که خانه مان را به اتش کشید وبا گلوله ای خودکشی کرد. از  مرزها با اسم شب نام تو عبور می کنم کم کم بزرگ می شوم مرد می شوم سیگارمی کشم چاقومی کشم به خیابان می روم تا در دکان عطاری در صف نانوایی در ایستگاه اتوبوس  در اخر شلوغ بازار ببینمت تا اوارگی تمام شود و زنان هیروشیما با چترهای رنگی شان یه خیابان ها بازگردند

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 19:31 توسط محمد واعظی |