تبليغاتX
غزل

سلام به یاران همیشگی ام. مرکز در دری هم صاحب سایت شد.از این به بعد می توانید با مراجعه به سایت در دری از مطالب مختلف ان دیدن کنید.ادرس سایت http://www.dorredari.com این می باشد.

تولد  این فرخنده را به همه دوستداران و مسئولین مرکز در دری تبریک می گویم.

............................................................................................................................

تو را تا قله خواهم برد با صد حیله و ترفند!

تو را تا قله خواهم برد امسال اخر اسفند

تو اول ناز ونخره می کنی،"ممد" هوا سرد است!

پس از ان رام خواهی شد، چنان "مست آهویی در بند"!

تمام کوه خاموش است جز چشمان مست تو

شب و روز،دل و دینم؛در اینجا می خورد پیوند!

نه یک بوسه نه صد بوسه،هزاران بار می خواهم!

دلم با صد هزاران هم نمی گردد دگر خرسند

میان پیرهن کبکی غزلخوان و شکر ریز است

که من با یک نگاهش می شوم "دیوانه ای در بند"

لبانت خلسه خلسه می برد من را به هند وچین

زبانت میدهد با تاکهای قریه مان پیوند

تو پشت تک درخت توت پنهانی و می گویی

که بشمار از نخستین روز دیدن تا هزارو....چند

نه، انگارآن طرف تر از من و دنیای من هستی

میان گور دسته جمعی "چمتال"یا "غوربند"

تو را در روزگار دیگری شاید ببینم من؟

درون دیدگانم-قاب عکست-می زنی لبخند!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 13:56 توسط محمد واعظی |

گوشه شالت را که می اندازی روی شانه ات ابرها پایین تر به نظر می رسند. گو شه شالت گره گاه رنچ و عشق من است  بانو.ستاره ها را که بتکانی اب از اب تکان نمی خورد ستاره های مزاحم که گاه و بیگا ه سرک میکشند به خلوت چشمانت که اندوه قرن ها نبودن مان را مخته می کند.

آه بانو از فراز کوه ها پایین بیا ! سالهاست که عبدالرحمن به تقاص عشق من و تو در مزارع  خشخاش مرگ درو میکند!

این اسپ،این زین،این میدان و قتلگاهش تو را کم دارد تو را که بعد از نبودنم  خون  پاشیده  بر  گردن اسپم را پاکیزه کنی با برای نبودنم مخته .

اه بانو سالهاست که بی هیچ سکونی در حرکتم  ار ارزگان تا گلشهر از گلشهر تا کابل مگر نشان تو را از سرخ گلهای مزار بگیرم.قدم هایت را چه ارام  بگذاری یا محکم مین ها تو را پر میدهد و نشان تو همان شال سرخ است که بوی گندم زارهای  بامیان و غزنی و ارزگان را به ابرها می برد.

گفته اند که قلنداران به هند رفته اند و مردانی که سالها در میدان به تاخت می رفتند دیگر نیستند باور نداری از  سرهای بریده بر سرکهای  برچی پرسان کن.

بانو این غزل ها را بارها خوانده ای و مخته هایی که من شنیده ام.تو را با عقاب پیوندی است مرا با کوه که خلوت گاه عشق بازی مان بوده است.

چند  درجه  به کدام جهت برگردم که قبله ام را پیدا کنم خودت بگو که چشمانت گمراه عالمم کرد.بگو از کدام بندر عبور کردی تا دریا نوردان کشتی ها به صخره زنند از پی تو !

ناظم حکمت میگوید دراین قرن عمر اندو بیش از یک سال نیست! چه فرق می کندانگاه که عمرانسان بیش از چند صبح نباشد. غروب را در نبودنت ایستاده باشد در باد ها تا گوشه شال سرخت را بنگرد لابلا ی ابرهای حسود.

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 10:49 توسط محمد واعظی |

 

ان  پرنده که از قفس پريد يک شب

                                                     منم

که :

سالهاست  در تو مي نشيند

از تو برمي خيزد

در تو پر مي کشد

اين صداي خسته من است؟

يا موجي با دامنت عشق بازی ميکند

بگذار چون ماهيان غرقت باشم

دل به دريا زده گان را به ساحل نشيني چه کار!

سالهاست مرغان دريايي دنبال ردي از من بر سر تو اوج ميگيرد.

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 11:10 توسط محمد واعظی |

خاطرات و خطرات ۳

اینبار از دکمه هایت شروع میکنیم که بزم گاه انگشتان من است دکمه هایت شرارت کودکان کوچه شلوغ بازار است که هی به بنبست بوسه ها سرک می کشند و خلوت گنجشکان را به هم می زنند.شرارتی که در ته چشمانت غارتگرم بوده است به اشوبم کشانده تا گنجشکان سحرخیز  در نگاه تو اواز شود و مسیر تو را تا من  پر بگیرند.

خیابان در خیابان دست در دست    من و تو میرویم و اسمان مست

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 12:35 توسط محمد واعظی |