تبليغاتX
غزل

  

جهان و کار جهان جمله هیچ بر هیچ است؟

  

1

در رمان صد سال تنهایی‌ ناشناخته هایی و جود دارد که کلمه به کلمه به مکاشفه و شهود می بردت. مردمی در ان به تصویر کشیده است که نزدیکی بسیاری به سرگذشت "خود" تو دارد،مردمی که برای یافتن روزگاری بهتر سفری اغاز میکند و از منطقه ای به منطقه ای دیگر قدم می گذارند و در این مسیر به سرزمینی می رسند که خودسفری دیگر است، نسل اندر نسل در ان زندگی می کنند،خانه می سازند، ازدواج می کنند و می میرند؛در این جا  دیگر سفر تنها بعد مکانی ندارد، این ناخوداگاه جمعی قومی است که برای یافتن ارامش دست به حرکت میزند و تجربه های جدیدی را مواجه می شوند.شاید پایان این رمان شکی باشد برای خوانندگان اش که انها را به اغاز رمان می برد وسفری دیگر را نشان می دهد.

2

اخوان در شعر کتیبه تصاویری می اورد  از مردمانی که دست و پا در زنجیر، به سنگی خیره شده اند که بر روی ان نوشته "کسی راز مرا داند که از این رو به ان رویم بگرداند".اشتیاق  دانستن این راز  انها را به تلاشی مضاعف وا میدارد،تا با تحمل همه سختی و رنج  از این رویش به ان رو یش برگرداند .وقتی سنگ برگردانده می شود باز می بینند که بر ان نوشته "کسی راز مرا داند که از این رو به ان رویم بگرداند".زنجیر از طرفی  نماد همبستگی زندگی جمعی یک قوم یا یک ملت است و از طرفی  دیگر  نماد محدودیت.محدودیتی که همه را در برگرفته  و هیچ راهی برای گریز از ان وجود ندارد الا به اینکه این کتیبه را برگردانی،در صورتی که دیگر سوی ان نیز  باخبری.روز و شب با همه تکرار و روزمرگی هایش زیبایی هایی دارد و ان میل به حرکت و تلاش است برای زندگی کردن با اینکه محدودیت ها دامنگیر مان است.تلاش نهفته در این میل، جوهره زندگی است و البته دلیل بودن. پویایی.البته  حرکت رنج و اندوه بسیاری با خود دارد که ناشی از انتخاب و اختیار  انسان است . رنج و اندوه بن مایه اصلی زندگی انسان است.

 3

براستی"جهان و کار جهان جمله هیچ برهیچ است؟"

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 16:59 توسط محمد واعظی |

تفدیم به انکه خود می داند

 

 

....و رود خانه تو را می برد به شهری دور

به شهر گمشده ای در صدای این تنبور

نسیم بوی تنت را به شهر اورده است

به بلخ،کابل و غزنین،طوس و نیشابور

تو را حوالی این کوه دیده ام یک شب

به شکل اسپ سپیدی که سرکش و مغرور

به روزهای قشنگی که رفته اند از دست

به روز های قشنگی که می وزند از دور؟

نگاه می کنی و می بری به لب جامی

به یاد مستی دیرین دختر انگور

#

وسینه های تو کبکان باغ عشق منند

که از میان لبانم دوباره کرده عبور

جهان و جاذبه اش را دلم نمی خواهد

که سطرسطر تنت را شبانه کرده مرور

نبودنت سر من را به باد خواهد داد

دگر نمانده برایم غرور وعقل و شعور

#

لبت همیشه مرا می برد به شهری دور

به بلخ،کابل و غزنین،طوس و نیشابور

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 10:59 توسط محمد واعظی |