...... و رازهای زیادی میان چشم تو بود
ورازهای زیادی که هیچ کس نسرود
چه رازهای زیادی که آب ها بردند
و ماهیان غزلی عاشقانه بر لب رود
تو از مزارع گندم عبور می کردی
منم مترسک غمگیم که عاشقت شده بود
مترسکی که دلش را کلاغ ها بردند
به سمت قلعه سنگی به سمت بینالود
شبانه قصه غمگین مادرم شده ای
خدا نبود ،تو بودی!کسی بجز تو نبود
مدرسه ابتدایی اولین جایی بود که به چپ چپ به راست راست را بلد شدم.