تبليغاتX
غزل

 

...... و رازهای زیادی میان چشم تو بود

ورازهای زیادی که هیچ کس نسرود

چه رازهای زیادی که آب ها بردند

و ماهیان غزلی عاشقانه بر لب رود

تو از مزارع گندم عبور می کردی

منم مترسک  غمگیم که عاشقت شده بود

مترسکی که دلش را کلاغ ها بردند

به سمت قلعه سنگی به سمت بینالود

شبانه قصه غمگین مادرم شده ای

خدا نبود ،تو بودی!کسی  بجز تو نبود 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 15:22 توسط محمد واعظی |

مدرسه ابتدایی اولین جایی بود که به چپ چپ به راست راست را بلد شدم.

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 16:22 توسط محمد واعظی |