تبليغاتX
غزل

یا مقلب القلوب و الابصار

یا مدبر الیل و النهار

یا محول الحول و الاحوال

حول حالنا الی احسن الحال

 

گوشی تلفن را بر میدارم شماره می گیرم  اما کسی جواب نمی دهد دوباره  شماره می گیرم باز هم  کسی نیست که گوشی را بردارد . در نامه های قبلی اش نوشته بود که می اید؛ در بهار! حتی بامن قرار هم  گذاشته بود ؛اولین نفری باشم که می بینمش .دوباره نامه اش را برمی دارم خط به خط می خوانم  کلمه به کلمه حرف به حرف درست  است خودش نوشته که بهار می اید قبل از اغاز سال نو و ما سال نو را با هم  شروع میکنیم.

 دوم فروردین روز تولدمن است و او این را به یاد داشت  سال قبل برایم یک شاخه گل اورده بود. بهترین هدیه ای بود که تا ان زمان از کسی گرفته بودم ، چیزی در صدایش بود که در گپ زدن ها، در قدم زدن هامان  مرا به خودم نزدیک تر  می کرد تا حالا خودم را اینقدر در ارامش ندیده بودم،  دیگر نه از امتحانات پایان ترم باکی داشتم نه از دیر رفتن سر کلاس و نه از هیچ چیز دیگر که تا قبل از این مرا ازرده می کرد.

از کابل تا مشهد راه زیادی است ،اما، همیشه زودتر از من سر قرار می امد مرا غافلگیر می کرد من هم خوش بودم با غافلگیری هایش .اما این بار من زودتر امدم  و او چند روز است که دیر کرده است نمیدانم چطوری غافلگیرش کنم  .

چند روز از عیدگذشته است حتی از روز تولدم .هیچ کس برایم شاخه گلی نیاورده است،  غیر او کسی گل نمی اورد ! خودم را صبح به نزدیکی های خانه شان رسانده بودم  گاهی همدیگر را صبح می دیدیم او به بهانه نان خردین می امد من به بهانه او .دست اخر هم بدون نان برمی گشت ، من هم تنهایی ام  را به خانه می بردم .نزدیک کوچه شان می شوم شلوغ است انگار کسی از حج یا شاید از کربلا امده است ـ این روز ها کربلای ها زیاد شده اند ـ که اینطوری مردم جمع شده اند .اما کسی  از انها به حج نرفته بود!نزدیکتر می روم  مردم در گوشی چیزهایی می گویند.یکی می گوید بیچاره در راه قندهار _هرات  کشته شده یکی می گوید انها چند نفر بودند در یک ماشین دولتی که به انها حمله شده است .صدا بلند و بلندتر می شد چیزهایی می گفتند  که نمی خواستم بشنوم

صدا ها در گوشم می پیچیند بلند و بلند خود را از جمع دور می کنم بر می گردم به خیابان صداها مرا دور کرده اند با شکل هایی زشت و ترسناک صدا ها مرا تنها نمی گذارند .

نمی دانم از کی است که اینجایم کسی به من نزدیک نمی شود بعضی ها بی اعتنا ردمی شود بعضی زیر لب چیزی گفته  سرش راتکان میدهد بعضی چیزی طرفم پرت می کند تا حالا کسی با من این کار را نکرده بود جرات نداشته اما حالا همه بامن  بدی می کند حتی بچه ها مرا با سنگ می زنند  مسخره می کنند .من اما اینجا می مانم تا بیاید ،عید نزدیک است و او باشاخه گلی در دست می اید با شاخه گلی...............

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 12:27 توسط محمد واعظی |