اگر خورشید را در دست راستم
ماه را در دست چپم بگذارند
دست از تو بر نمی دارم
روسریت را د رهوا تکان می دهم
کوچه به کوچه شهر به شهر نامت را بر دیوارها می پاشم
بگذار کودکان سنگم بزنند
مفتیان مرتدم بخوانند
که در عشق تو
مومنم
به زیبایی
عشق تو تعویزی است در قلبم
نامت را می خوانم
صلح می اید
گیسوانت را شانه می کند
شاخه گلی به سمت تو پرتاب می کند
بی تو
غم از چشم هایم فرا می رسد
از گوش هایم حمله می کند
مقابلت می ایستد در قلبم
سرباز ها نشانه می گیرند
تکثیر می شوی
در گلبول هایم
در نفس هایم
در شعر هایی که گاه و بی گاه بر لبم می اوری
این خیابان سال هاست که از خاطرات شهر فراموش شده است
۱
خواب یک سفر
مسافران در ایستگاه منتظرند به ساعت هاشان نگاه میکنند . یکی دست کودکی در دست پیشانی اش درهم هی لبش را میگزد انگار به جهنم می خواهد برود پسرک سعی میکند خودش را خلاص کند اما این تلاش بیهوده است کاری نمی شود کرد .زنی کنار چمدان هایش نشسته است.یک بار شتر اسباب و وسایل شاید می خواهد برود قندهار.زن و مردی انطرف تر ایستاده اند دست در دست جوانی از سر و روپیشان می بارد .
قطار می رسد مسافران یکایک سوار می شوند هیچ کس نیست که برای انها دست تکان دهند .ایستگاه تنها می ماند
۲
دو چشمانت دو اسپ ترکمن بود
دو اسپ ترکمن دنیای من بود
دو اسپ ترکمن با باد رفتند
شبیه من غریب و بی وطن بود
۲
تویی و باد و رقص روسری ات
غزل خوانی زیبای دری ات
خیابان را به اتش می کشاند
نگاه پشت قاش سرسری ات