تبليغاتX
غزل
بتول محمدی و زهرا زاهدی مهربانی کردند و مرا به بازی خوانده اند بازی که نه اعتراف کردن که از انها تشکر میکنم .راستش اعتراف کردن برای انسان شرقی سخت مشکل است بگو برو کوه بکن اما نگو از دنیای هزار توی خودش برایتان قصه ای ساز کند .

به هر حال من هم مثل همه خلق الله یک سری چیزهایی دارم که فقط خودم می دانم و اوستا کریم و چیزهایی هست که تعدادی از دوستانم باخبرند وچیزهایی هست که فقط دوستانم خبر دارند .

این بازی تا انجا که یادم می اید سال های سال در شب نشینی های مان در دری برقرار بود و در ان شب ها چه رازهایی گه بر ملا نشد و راستی هم که نشد در یکی از این شب ها دوست لهستانی مان خانم سوزانا نیز شرکت داشت و به چشم سر میدید که این رسم مسیحی چطور دارد افغانی می شود بسیاری از رازهای سر بسته در ان شب ها اشکار میشد البته نه چندان اشکار اما تا حدودی ابهام زدایی می شد.

۱= در زندگی اراده ام معطوف به زیبایی بوده و هست .زیبایی در هر لباسی در من اشوب میکند مدت ها مرا به دنبال خود میکشاند از کوچه های تنگ و باریک تا میادین شلوغ شهر از دانشگاه تا خانه از خودش تا خودم .

۲= رنگ ها مرا به هیجان وا می دارد به حرکت، رنگ ابی برایم عزیز تر است و از یاداورد روسری ابی که سالها پیش بر سر دوستی دیده بودم هنوز هم لذت می برم  به ابی معتقدم انچنان که به عشق.

۳=مدت هاقبل از اینکه وارد ادبیات شوم یک حزبی سر سخت بودم کسی اگر در جایی از ان بدگویی میکرد حتما جنگی در می گرفت اما کم کم شعر مرا از این رو به ان رو کرد حالا به این بیت مولانا معتقدم "من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو   پیش من جز سخن شمع وشکر هیچ مگو"  گاندی و سیاست عدم خشونت اش را دوست دارم .دنیای من خاکستری است هیچ چیزی در ان مطلقیت ندارد سیاهی تمام یا سپیدی تمام برایم و جود ندارد.

۴=عشق سرکشی کرده و در زندگی ام امده گاه برای چند روز گاه چند سال امافقط یکبار امد و تا حالا در من جریان دارد شب برایم لالایی می خواندو صبح مرا با نوازش هایش بیدار میکند در لباس هایم هست در درون دفتر شعرم در کلاس با من گپ می زند در اتاق و حتی بین دوستانم میاید و می داند که من درمقابلش جون بره قربانی ام ،رسوایم میکند و می رود.

۵=سیاست  یک شریک همیشگی است برای شعر در من همیشه از این می ترسم که زمانی برسد و من مجبور به انتخاب یکی از این دلبران شوم .

در این بازی من از غلامرضا واعظی و روح الامین امینی و حسین حیدر بیگی و رحیمه میرزایی و عاصف حسینی می خواهم وارد بازی شوند.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 11:2 توسط محمد واعظی |

سلام

خط نویسی هم عالمی دارداما نه این خط که در ان نه دستخط مشخص است نه رنج قاصد وجود دارد به هر حال مهم این است که تویی باشی تا چیزی نوشته شود باز از همه جا می رسیم به تو قرار نیست رمانتیک بنویسم چون عصر رمانتیک ها  گذشته است و امتحانات دنیوی هم سر رسیده است. راستش چند روزی است که به لطف بابا برفی و درب و پنجره نا اباد اتاق خوابگاه و دوستان ویروسی ام انفولانزا گرفته ام که نصیب گرگ بیابان نکند.از کتاب خوانی و کتاب خوری به کنج عزلت کشیده شدم .به حالی افتادم که نگو و نپرس.یک روز که رفته بودم  کافی نت گفتم مطلبی در مورد عید قربان و اعدام صدام  بنویسم تا حدودی هم خوب از کار در امده بود .یک بار به خودم امدم که مرد حسابی تو را چه به صدام و اعدام و سیاست مگر تو نبودی  که میگفتی که "من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو "پس سیاست نویسی را بگذار برای اهلش و برو دنبال کارهایی که برای تو ساخته شده یا حد اقل تو به درد ان کارها می خوری.باز به خودم گفتم که تمام زندگی که نشد شعر و قمر مثلا تو دانشجوی این رشته ای ..........خلاصه سرماخوردگی و شلغم خواری  و نگاههای پشت قاشت کار خودش را کرد  که دست از سر صدام بردارم و تو دستت را بر سرم بگذاری نمی دانم کجا و چه وقت باید یکی از شما دلبران را بدرقه کنم .تا ان روز بلند بلند به طرف کوه می خوانم

 

دیوانهء تو ام! نه، تو دیوانهء منی !

در چشم من نشسته و دمبوره میزنی

در من نشسته ای گپ و چایی وشعر نو

دل می دهم دوباره به سیگار روشنی

گاهی به شکل ماه به دیدارم امدی

گاهی به شکل یک غزل و چهرهء زنی

"ما هر دو تن دو نیمه سیبیم عین هم "

باور کنم که نیمهء گم گشتهء منی

یوسف شوم شبی و زلیخای من شوی

من دامن توام و تو پیراهن منی

ما از ازل ترانهء غمگین برای هم

در چشم من نشسته و دمبوره می زنی

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 11:24 توسط محمد واعظی |

مگر آن شراب چند ساله بود؟

اگر بگویم شعر جدید ندارم دروغ گفته ام .اما تنبلی و امتحانات کار من را راحت تر کرده است که شعر جدیدی در وبلاگ نداشته باشم از این بابت از دوستان عزیزم  مهربانی بیشتر می خواهم و  می دانم که مهربانی شان بیش از ان است که من لازم دارم .در اولین وقت چند غزل جدید در وبلاگ می گذارم تانظر دوستانم را داشته باشم .این دو غزل از سال های ۸۴ است .

 

۱

صبح شما بخير كسي پشت در نبود؟

آري كسي شبيه خودم دربدر نبود؟

اين روز ها كسي به سراغم نيا مده است

يك سايه غريب همين دور وبر نبود؟

يك سال مي شود كه گم اش كرده ام ولي

از حس و حال گم شده ام با خبر نبود!

آري قطار آمد و شيهه كشيد و رفت

دستي براي بدرقه رهگذر نبود

رنگ سياه شب زده بر دفترو دلم

سيگارو شعر و چشم سياهت اگر نبود!

 

۲

ارديبهشت بود رسيديم ما به هم

يك صندلي تراكم اندوه وشعر وغم

ارديبهشت بود خيابان بدون تو

در ابي نگاه كسي مي زند قدم

باران بهانه شد كه رساند مرا به تو

از كوچه هاي مه شده و گنبد حرم

اين پنجره بدون تو يك قاب كهنه است

باران و باد گم شده در انحناي هم

باور نمي كنم كه خداحافظي كني

ارديبهشت رفته و حالا جهنمم

+ نوشته شده در شنبه دوم دی 1385ساعت 18:12 توسط محمد واعظی |