کوه به آمدنت گل به دست ایستاده
بانو
رو د در این سال خشک
به امید تو
به امید تو
تکرار می کند خود را
روسريت از شاخه اويزان است
کلاغ ها را چه کنم
با تو كه قدم مي زنم
نگران هيچ چيزي نيستم
مي خواهم از تمام ميني بوس ها عقب بمانم
با سیگار روشنی برلب رود
خوش به حال باغبان پير
به جاي گردو خم هاي شراب از شاخه مي گيرد
باغبان چه مي داند
كه هيچ چشمه ای این غزال هارا در خود ندیده است
دستانت اب هاي راكد را شعله ور مي كند
ماهيان عطرت را به سرچشمه هاي دور مي برند
کولی ها داروهاي بسياري خواهند ساخت
كشتي ها سبک می ایند و سنگین می روند
تورا هر روز در دفترم بازنویسی می کنم
تا در پيري ام چيزي براي گفتن از تو داشته باشم
ميني بوس ها نيامده اند
شب صداي جغدي است كه از دور مي ايد
شب صداي خنده اي است كه مرا به هذيان مي كشاند
تمام نظريه هاي علمي را از ياد برده ام
تمام لغات درس زبانم را فراموش كرده ام
این هم چندغزل جدید منتظر نظراتتان هستم.
به دست من گل سرخي خدا اگر داده است!
بهار آمده مريم ! لبت خبر داده است!
براي آمدنت ايستاده ام، دست ات -
- چه شور و شوق قشنگي به زنگ در داده است
پرنده پر زد و آمد پرنده غمگين
پرنده اي كه دلم رادوباره پر داده است!
دو شاخه گل گل مريم ميان دستانت
درخت باغچه مان را خدا ثمر داده است!
خدا به تو لبي شيرين و دامني پر گل
به كوه دره و آهو، به شب سحر داده است!
نه صندلي نه غزل يك بهانه كافيست
ميان ماندن و رفتن مرا كه در داده است؟
مرداد 1385
كسي نظر نكند روي ماه بانو را
كشانده چشم سياهش به چشمه آهو را
هزار قلعه به دستش شبانه فتح شده است
ز روي شانه خود تا تكانده گيسو را
به سوي من قدم اش گل به بار آورده است
خدا كند كه نبيند كلاغ ها قو را
زمين و جاذبه اش را دگر نمي فهمم
مگر كه كج بكند مهر بانه ابرو را
به رقص آمده ام هم به رقص مي آيم
كمي اگر بتكاند دوباره گیسو را
كسي نگاه نكرده است ماه بانو را!
خدا كند كه نبيند كلاغ ها قو را
مرداد 1385
با یاد کابل واشفتگی اش
تمام فاصله يك چادر گلي تا من
برقص دختر رعناي كابلي تا من
برقص مثل عقابي كه در قفس مانده
برقص مثل همان مست الكلي تا من
اگر درخت نباشد پرنده خواهد رفت
و ابر روسريت مي شود پلي تا من
و ماه امده پايين درون اين شعر است
چقدر فاصله از تو تغزلي تا من
چقدر فاصله اري خدا چه ميداند
بهار فاصله اش مي شود گلي تا من
غزلی دیگر
دختر هميشه ساده و حاضر جواب بود
اهل كلاس ومدرسه درس و كتاب بود
زير چراغ برق شبي ايستاده بود
با كوچه هاي عاشقي اش بي حساب بود
كمتر سراغ اينه اش ماه رفته بود
كمتر شبيه دور و برش بي حجاب بود
شب روي روسريش گل مريم كشيده بود
در انتظار امدن افتاب بود
ديگر كسي نديد شبي ماه رفته را
اتش گرفته روسريش روي تاب بود
بگذار مشق پلك تو مريم ولم كند
يا وردهاي چشم و لبت باطلم كند
در انزواي پنجره اي جايمان دهد
در چارچوب خاطره اي شاملم كند
از درس و مشق و مدرسه بيرون نمي روم
تا ايه هاي خنده تو كاملم كند
هرشب پياده مي روي از اين دو چشم خيس
تا گام هاي بودن تو غافلم كند
من از جنون تو از گل مريم بگو به من
شايد هواي مريم تو عاقلم كند