به امدنت دل خوش کنم یا نه ؟
به گیسوانت که سیاهی را به شب داده و غم را به کوچه های خاکی کابل . حرف زیادی برای گفتن نداشتیم جز دستمالی با دو کبوتر گلدوزی شده و نامه ای که در چشم تو اواز می خواند .اول باید جایی می رفتیم که کلاغ ها نبا شند. که سرک های قیر نباشند با مردان خنزر پنزری اش.
نه تو چیزی گفتی نه من،نه چادری سیاه و روسری ابی ات ،اخم هایت باز شد و گل سرخی در چشمانت شکفت.ابر ها به اسمان فرصت تنفس دادند.
سال هاست که ازچیز های خوبی بیخبرم ،از تو ، کوچه های خاکی ، از روسری ابی ات و تمام حرف های ناگفته ات.
بیمارم .
سرم برای تو درد می کند.
برای چای سبز
برای حلوای سرخ
برای هر چیزی که در اطراف ما بودحتی تفنگ و جنگ .
بانو
ديگر مناره ها به چشم نمی ايند
کجا ايستاده ای بانو
چادرت را که تکان می دهی
باد های صد و بيست روزه ياغی می شوند
به کوه کی زنند
به شهر می ايند
گل ها را می برند با پروانه های غمگين اش
صندوق پستی را با نامه های بی نشانش
چوک شهر نو را با مردمان قديمی اش
و تمدن مورچه گان را
ملکه در کابل هزار وليعهد زاييده است
روبرويت می ايستم
تا برقع ات را بر داری
مناره ها مضطرب شوند
عبد الرحمن چه می داند هنوز اسپان سپيدی بر کوه چل دختران
سم می کوبند
خبرت کلاغی بود
ماشين ها بی هيچ نظمی در حرکت اند
و مردا نی با ريش های بلند
شهر با مناره هايش از اسمان دست شسته است
از هم فاصله گرفتیم. بوی گل سرخ را به هم دادیم بوی عرق را و بوی تند جوانی را . نفس نفس می زدیم.
سربازان پوتین هاشان را کنده بودن،سگ ها از نیمه شب پارس می کردند.سربازان به رود درامدند . بوی تندی می امد سیگار ها روشن شدند فنجان های قدیمی سر کشیده شدند وبی هیچ صدایی از هم فاصله گرفتند.
دستش را از جیب شلوارش در اورد
انگشتانش نبودند
.....................
زنهای حامله با تنبلی به طویله ها جستند
دستانش را دوباره نگاه کرد
و چشمانش را
خواب نمی بیند!
کفتران روبرویش بیدار بودند
زنان حامله بیدار بودند
صدایی از طویله ها بر نمی خواست
دستانش را به هم مالید - کبریت روشن شد -
انگشتها بر خواستند
رقصیدند، ترانه خواندند ،سوت زدند
زنان با دستانی پر از طویله بیرون امدند
دستش را بر پیشانی اش گذاشت
ماه از تب اتش گرفته بود
در باز شد
چوری هایش سلام کردند
و پیراهن با گلهای مغمومش
خیابان ایستاده در مقابلش
با شلواری سورمه ای ونیم تنه ای روشن
دستانش باز، بازو هایش عاصی،
سیگارش را دراورد جوی آب اتش گرفت
گنجشک ها پریدند
از درختان چنار گذشتیم
از مسجد جامع با کاشی های ابی اش
از فریبا دختر همسایه
از بابه های پیر با تسبیح های جوان
سالها قدم زدیم به
فاصله
یک شاخه گل از
هم
خورشید پشت درخت سید ارباب بازی میکند
گرد و خاک با ریش ملای مسجد
............................................
گل سرخی در دستانم خشکید
یا هو
فاطمه فیضی از شاعران جوان افغانستان است .چند سالی در ایران زیست وشعر رادر کوچه های خا کی گلشهر تجربه کرد .دو سالی می شود که به مزار رفته و هر از گاهی از طریق نامه احوالا تش را در می یابیم .او همچنان شعر را زندگی می کند .یکی از اخرین شعر های رسیده اش را با هم زمزمه می کنیم.
از روبرو می ایی
چشمانت شکوه عشق را گم کرده اند
و دست و قلبت
بر چشمم قدم می گذاری
از سلول هایم عبور می کنی
در سمت چپم درنگ میکنی
سرد و سنگین
انگار سال هاست چون ماموت ها در یخ های قطب خفته ای
جلو می ایی
دست هایم را باز می کنی
ومشتم را باز
وقلبت!
اخ قلبت!
سرخ می تپد.
...........................
تمام روز اویزان بودم
از درخت
خیره به خورشید
غروب شد
انگشتانم جوانه زدند
پاهایم ریشه گرفتند
........
امشب
من خوشبخت ترین درختم
که با پرنده ای هماغوشم
ام البنین حسینی
۲۶/۱۲/۱۳۸۴