بی نشانی
من مثل نامه های خودم بی نشانی ام
ديگر چرا به سمت خودت می کشانی ام
در فصل های ممتد پاييز می روم
تقويم هم ورق زد اگر تو بخوا نی ام
يک شب ستاره می شوم و زير پلک ماه
بيرون بيا به ديدن خانه تکانی ام
من در سکوت شعر خودم حرف ميزنم
نفرين هر چه ايينه بر بی زبانی ام
هر جمعه شب برای غزل خواندنم بيا
در هر رديف و قافيه از نو جدا نی ام
حق با شماست
حق با شماست قصه به پايان رسيده است
عابر به انتهای خيا بان رسيده است
عابر چقدر فاصله ها را گريسته است
وقتی که رد پا به اتوبان رسيده است
در روزنامه ها خبری تيتر می شود
يک ردپا شبانه به تهران رسيده است
يک رد پای خون زده از اول بهار
با روسری زرد به ابان رسيده است
انقدر سايه دور و برش را گرفته است
شايد به خط قرمز ايمان رسيده است
ايمان بياوريم به اغاز فصل سرد
باران.غزل.فروغ.زمستان رسيده است
از روبری پنجره ای محو می شوي
شاعر به انتهای خيابان رسيده است
بهانه
کجا بهانه من! لحظه ای توقف کن
و بيت بيت غزل را شبی تصرف کن
نبند پلک خودت را که محو خواهم شد
چقدر ماه و قشنگی مرا تعارف کن
من از بهانهء با تو هنوز زنده ام و....
نگو برو به جهنم برو تصادف کن
نه هيچ وقت کسی جز تو بين شعرم نيست
اگر دروغ شد اين ها به صورتم تف کن
دوباره ميل تماشا به چشم من داری
دوباره دست درازی به سمت يوسف کن
بگير دست مرا تا از بهار از نفست
ثمر دهد تو مرا يک غزل تصرف کن
سید ضیا قاسمی و شیرین غزلهایش
خبر
زمانه يک خبر خوش برايت آوردهست
سلام! چشم تو روشن که عاشقت مردهست
سرت سلامت! اگرچه رها نکرده تو را
که داغ عشق تو با مرگ هم نپژمردهست
هوای روی تو را؛ عطر آرزوی تو را
ميان جمجمهاش زير خاکها بردهست
تو فکر هم مکن اين را برای تو انگار
وزيده بادی و کلکينچهای به هم خوردهست
برقص و پای بکوبان به عرش مرتفعت
زمانه يک خبر خوش برايت آوردهست
غزل شکر
خدايا شکرت که شاعرم کردی
به شهری از کلماتت مسافرم کردی
سوار باد به روز نخست بردی و
در
شکوه خلقت هر واژه حاضرم کردی
به راهم از کلماتت بتی تراشيدی
چه حيله بود کز آغاز کافرم کردی
بتی که ماه شد و آفتاب و سنگ و مدام
اسير جاذبهی اين مناظرم کردی
زلال عشق به لطفت فرا گرفت مرا
چو روح آب در اين چشمه طاهرم کردی
و بعد من؛ تو؛ او؛ ما؛ شما؛ چقدر
محل کشمکش اين ضمايرم کردی
***
خدايا شکرت که در پی غم و عشق
به چهارگوشه ملکت مهاجرم کردی
مرا به شعر رساندی و عاشقم کردی
مرا به عشق سپردی و شاعرم کردی
یک صبح
يک صبح با هياهوی گلدانها؛ يک صبح با سلام گل مريم
بيدار میشوی و جهان سبز است لبريز از شکوفه شده عالم
حس میکنی که حال خوشی داری جانت پر از طراوت جنگلهاست
حس میکنی که پيرهنت ابر است باران فراگرفته تورا نمنم
پروانهها نشسته به موهايت در رقص با نسيم سحرگاهان
حس میکنی که باغ گلی هستی در تو بهار میشکفد کمکم
***
پا میشوی به نرمی يک رؤيا آرام پشت پنجره میآيی
باغ و شکوفهها و گل و باران؛ سيمان و سنگ و سرب شده ازدم
يک آسمان که تيره و تاريک است لم داده است روی سرت بالا
پايين در ازدحام خيابانها آميختهاند آهن و آدم
***
از پنجره جدا شده میآيی وا می شوی به سوی گلستانت
گوشی دوباره باغِ به دستانت؛ جانت پر از شکوفه:الو! مريم
از من
از من
از چشم های من
چيزی پر می گيرد
و در هيا هوی هوا و کوچه معلق می ماند
شبيه يک دو بيتی
از من
از لب های من
چيزی پر می گيرد
و روی پيشانی شما لانه می سازد
به پايان اين مصرع که می رسم
سر را ارام بلند کنيد
يک دوبيتی
دو پرنده
در حال عبور از روی سر شماست
صندلی رو برو
از بهانه های خود عبور می کنم
روی اولين صندلی
دامن بوی علف های نم خورده را می گيرد
اينجا هميشه کلاغ ها هستند
کلاغ های در بدر
نه شکل من
نه شکل هندسی تو
امروز اواره ام
انقدر که مزه ی سيب را نمی فهمم
تو شانه هايت نمی لرزد
مهم نيست امروز کدام دزخت به بلوغ ميرسد
وسيب سقوط می کند
و گل های دامن دختر مشوش می شود
صندلی روبرو
کاش برای تو بود
انبساط نبودن
تا گلو گاه درخت بالا می رود
و در يک صدا متلا شی می شود
بوی تند علف ها
کلاغ ها رفته اند
صندلی روبرو خالیست
معصو مه احمدی
اين مرد
اين مرد
ابهت خود را
از تباهي كدام معصوميت وام مي گيرد؟
در سايه ي حقير خويش نشسته است
وبادكنك انديشه هايش را
به ياد دوران ناتمام كودكي اش
با نخي از دود سيگار به هوا مي فرستد
او سعي مي كند خودش را
باآن پيكر مردانه ي كامل
ميان خطوط روز نامه جا بدهد
او سعي مي كند بگويد غمي ندارد
اما كتاري كه روي زمين كشيده است
اندوهش را فرياد مي زند
اين مرد باآن قلب قطبي
احساس مي كنداگر قطره اشكي
به عواطف عالم ببخشد
از مردانگي اش كاسته گشته است
اين مرد مفتخر است كه مرد است
واين جمله را خوب هجي مي كند
مرد گريه نمي كند هرگز
اين مرد،فقط اين مرداينگونه است .
معصومه صابري
گل قمر
اگرچه نام تو در کوچه گل قمر باشد
بزیر شال سیاهت دو تا قمر باشد
دو صبح صادق روشن دو شعله خورشید
شبیه باغ پراز میوه در نظر باشد
دو جام می که در اندوه من بریزانی
که جان زمستی گنگ تو شعله ور باشد
نگفتی ازچه در این روزها سیه پوشی
و سیل زلف تو پاشیده تا کمر باشد
مگر زمانه همه ساله با تو برگشته
مگر که زخم نمک سوده بر جگر باشد
گذشته شب که آیینه بر قدت گیری
گذشته روزی که از دید نت خبر باشد!
بگو که ده چه خبر آسمان چه می بارد
بهار آمده یا نه، پرنده پر باشد؟
خدا کند که دوباره پرنده ای آید
به سمت مزرعه، قشلاق، خوش خبرباشد
خدا کند که به یک صبح صادق روشن
بهار چشم تو در کوچه جلوه گر باشد
بهار 80 مشهد
گلشهر
گلشهر چشمهای تو باغ جنان من
یعنی بزرگ حادثه ای در زمان من
یعنی بزرگ حادثه ای شعله ور شد
در تکه های منفصل استخوان من
در گیر مانده این سردر باد رفته ام
یعنی که منفجر شده ای درنهان من
پیچیده است عطر تو درهر کجا روم
پیچیده در غبار غریب جهان من
هر شب بیاد ماه رخت باز و روشنم
بلکه دوباره بگذری از آسمان من
بلکه دوباره بگذری و یک تکاندهت
گیسو دراین سکوت شب خاکدان من
گیسو تکان ندهت و شوی بید قریه ام
گیسو تکاندهت و شوی کهکشان من
می بینمت که گم شده ای درغروب شب
صد پاره پاره پاره بت بامیان من
صد پاره پاره پاره شدی گل افشان شدی
بوی گلوی سرخ تو دارت خزان من
قوس 80 مشهد
پلک 24
نامه رسید و بعد، سلام و درود هم
صبحی که از نگاه تو افتاده بود هم
نامه رسید و حرفی سلام و سلامتی
حرفی از انفجا ر دم صبح زود هم
بوی انار وسیب گل سرخ چادرت
یک آسمان ترانه زحال کبود هم
صبحی که درنگاه خمارتو روشن است
روزن به سمت تیره محضم گشود هم
گفتی که روزگارخوشی پیش روی ماست
بغضی که سالها کسی نا سرود هم
بعد از سلام و نقطه و... حالت چگونه است
حال دلت ، پرابر و پر از سوز و درد هم
خوبم و فکر می کنم امشب به کام ماست
با ما است اتفاق که افتاده بود هم
با ماست جاده هایی که شاید گذشتنی است
پیچ و خم و سکوت ، فراز و فرود هم
نامه رسید و بعد سلام و درود هم
صبحی که از نگاه تو پر می گشود هم
تابستان 80
ابليس را از باور تاريخ برداشت
سيبي كه از دست تو در پاي من افتاد
آدم شبي از آن ور تاريخ برداشت
تنها خدا اوراق وصل ما دوتا را
از لا به لاي دفتر تاريخ بر داشت
از روز اول يك نفر تقدير ما را
از روزهاي بهتر تاريخ برداشت
تقويم هم يك بار ديگر بي حضورت
يك گام سمت آخر تاريخ برداشت
علي ثابت قدم
ديروز پس از مردن ادم برفي
شد آب تمام تن آدم برفي
امروز دوباره كودكي را ديدم
سرگرم به جان دادن آدم برفي
او دكمه ي چشم هاي زيبايش را
مي دوخت به پيراهن آدم برفي
او شال ندارد ،نه!ولي دستش را
انداخته برگردن آدم برفي
خورشيد طلوع كرد ، كودك برداشت
آهسته سر از دامن آدم برفي
هي برف به آفتاب مي زد ، مي گفت
برگرد !...برو!... دشمن آدم برفي
مرتضي آخرتی
|
|
من از جهان آزادي می آيم |
|
از مونا زنده دل یک کتاب به تازگی منتشر شده است که دران غزل های زیبایی شما رابه خواندن و لذت بردن وا می دارد .این هم یک غزل از مو نا جان .
مونا کتاب مبارک!!
باران ، صدای موجی زن ، جيغ راديو
- « صبح قشنگ شنبه آغاز سال نو...»
دارم به نفع مرگ عقب می کشم ، هنوز
دستی بريده عقربه را می برد جلو
« دی وعده داد وصلم و در سر شراب داشت»
روی خطوط حافظه ام هی تلو...تلو...
صد سال به سياهی سالی که آخرش
نگذاشت دست گيج مرا توی دست تو
باران ، صدای موجی زن ، جيغ راديو
- « صبح قشنگِ ...» : با توام احمق! کري؟! الو؟...
لبخندهای مسخره مثل دهن کجی
روی لبی که مرده ام اما پياده رو↓
اين سطرهای يخزده را دور می زند
تحويل می دهد جسدم را به سال نو
سلام بر غزل دوستان و غزل سرایان!
در نظر دارم تا رعناترین غزلهای امروز را در صفحه به شما تقدیم نمایمواز نظرات ماهتان بهرهمند شوم.
سه غزل از مهدی موسوی شاعر پست مدرن ایران
به مادرم بنويسيد حالمان خوب است
به هر كجا بروي رنگ آسمان خوب است!
به مادرم بنويسيد: مهديت زنده ست!
كه زندگي من اين گوشه جهان خوب است
كه فالگير حرم در ميان دستم ديد :
دوشنبه ، بيست و دو ِ دي! بله ، زمان خوب است!!
كه آب و دانه و جفت و بهار آماده ست
قفس هميشه براي پرندگان خوب است
به مادرم بنويسيد از غم غربت
و بعد نيز بگوييد بي گمان خوب است!
به مادرم بنويسيد گرچه خواهم مرد
دلم خوش است كه پايان داستان خوب است
پـيدا بكن يـك آدم آدمـتري را
وشانه هاي محكم ومحكمتري را
آقاي خوبي كه دلش سنگي نباشد
معشـوقهاي دوستت دارمتري را!
من را رها كن هر چه مي خواهي تو داري
از دست خواهي داد چيز كمتري را
با گيسوانت باد بازي كرد و رقصيد
و زد رقـم آيـنـده درهـمتري را
تو آخـر اين داستان بايد بخـندي
پس امتحان كن عاشق بي غمتري را
من مي روم آرام ، آرام از همه چيز
هر روز مي بيني من مبهمتري را
من را ببخش از اين خدا حافظ، خداحا...
پيدا نكردم واژه مرهـمتري را
شب است، در همه دنيا شب است، در من شب
مرا بگير چنان جفت خويش لب بر لب!
چگونه چشم ببندم ير اين الهه عشق؟!
عجب فرشته با مزّه ايست لامصّب!!
جلو نرو که به پايان نمی رسد اين راه
کدام خاطره مانده ست؟! برنگرد عقب!
چقدر قرص مسکـّن؟! چقدر مُهر سکوت؟!
رسيده درد به عمق ِ... به عمق ِ عمق ِ عصب
کدام آتش عاشق به روح من پيچيد؟
که سوخت پيرهن خوابهای من از تب!
که در ميان دلم بچـّه موش غمگينيست
که فکر می کند اين روزها به تو اغلب
که چشمهای ِ سياهِ قشنگِ خيس ِ بد ِ ...
که عاشقت شده بودم خلاصه مطلب!
ببخش بچـّه کوچولوی گيج قلب مرا
اگر نداشت بهانه ، اگر نداشت ادب
غزل تمام شده ، وقت نحس بيداريست
تو تازه می رسی از راه خانم ِ ... چه عجب!!
سلام
يکی دو غزل از بچه های چهارمحال و بختياری
پيراهن جهيزيه ی مادرم تنم
سرمه کشيدهاند به چشمان روشنم
آن زن که توی آينه غمگين نشستهاست
وقتی دقيق میشوم٬ آری خود منم
امشب برای شادی من ساز میزنند
اما ببين چقدر بلنداست شيونم
از ترس اينکه چشم نيفتد به چشمتان
خيره شدم مدام به گل های دامنم
داری مقابل دل من رژه می روی
میلرزد از صدای قدمهايتان تنم
حالا صدای هلهله نزديک میشود
حس میکنم که تند شده نبض گردنم
با اين که ديگر از دلتان میروم ولی
خوشحال میشوم که بياييد ديدنم
ندا کيوانی - بروجن
تکان نخورد خيابان ٬ چراغ قرمزشد و سبز پشت ترافيک لحظهها گنديد
سکون شديم و به فرمان ايست تن داديم٬ و از سکونت ما طرح رد پا گنديد
تمام مزرعه ها را مترسکان خوردند٬ پرندهها به قفسها پناهآوردند
به دادمان نرسيد اشک٬آخرين باور٬و بغض پشت گلو ماند و ماند تا گنديد
تکان نخورد خيابان و زندگی جازد٬تمام عقربه ها روی خاک افتادند
و شهر زير سکوتی مهيب مدفون شد ٬ کسی نخواند و نپرسيد تا صدا گنديد
ته تمامی تقويمها که تازه نشد٬ و در هجوم زمستان بهار هم گم شد
کسی برای نبود بنفشه گريه نکرد٬ بهار در ته اسفندهای ما گنديد
کسی به خاطر حتی خودش نمی خواند٬ ازاين سکوت غم انگيز خسته ام ديگر
از اين که باز دوباره دلم به تنهايی ٬ شکست و زير نگاه غريبه ها گنديد
راضيه صابريان - بروجن