زین گلستان به حیرت شبنم رسیدهایم
باید دری به خانه خورشید باز کرد
موسسه فرهنگی دردری در ادامه سالها کار در خارج از کشور، افتخار یافته است که در داخل کشور نیز اغاز به فعالیت نماید.
ما همانگونه که تا کنون خود را وامدار یاری و همکاری شما دوستان می دانیم، در مراسم افتتاحیه دفتر کابل نیز چشم به راه شماییم.
پنج شبنه 21 عقرب 1388- ساعت 2 بعد از ظهر
کارته سه، سرک 9، خانه شماره 577، موسسه فرهنگی دردری
ما کار و دکان و پیشه را سوخته ایم
شعر و غزل و دو بیتی آموخته ایم
درعشق که هم جان و دل و دیده ماست
جان و دل و دیده .هر سه را سوخته ایم
ترکان پارسی گوی بخشندگان عمرند
در کجای این جهان ایستاده ای؟
نسیمی که از شمال می وزد عطر تو را به جنوبی ترین تاک می برد
اه معشوق من
فرصت نیست و جنگ رد مان را چون سگی هار بو می کشد.
و شراب ها ناخورده به درخت ها بر گشتند.
............
قدم بزن تا شادی به شهر برگردد و اندوه به من
از اخرین پوکه فشنگت گردنبدی بساز
این اخرین مدالی است که قهرمانان ملی باید به گور ببرند
ژنرالها باید به زنان تازه عقد کرده شان هدیه بدهند
و رئیس جمهور به ملکه
"دیگر وقت رفتن است" هزار بار گفته ای !
باران بوی تنت رابه دور دست ها برده
انگورها بر شاخه شراب شده اند
و ماهیان سالهاست به دنبال ردپایی ازتو سرگردانند
.............
بی تابم میکند صدایی که گره میزندم به گذشته های دور
به اخرین سربازی که تفنگ اش را دسته گلی ساخت
تا مزارت را گم نکنم
دستت نان گرمی است که سیرم میکند در برف زمستان
لبانت خونی است که در رگانم موج میزند
سینه هایت اخرین پناهگاهی است که این شیر مست را به خود میخواند
تا جنگ متوقف شود
پنج شنبه روز نیمه تعطیل افغانستان است و بعد ازظهری که از دفتر چشم سوم اغاز شد، یمک به تازگی از فرانسه امده، برای نمایش فیلمش دعوت شده بود. پل سرخ بود که رضا امده بود دنبالم با هم قدم زنان مسیر پل تا دفتر تازه شان را گپ زدیم. مسیر یک سرک خامه کنار رودخانه است که یک طرف مغازه های چوپ فروشی قرار دارد و یک طرف خانه ها مسکونی، چوپ فروشی ها دلپذیری خاصی به این سرک داده، بوی عطر چوب همه کوچه را فرا گرفته و سنگ ها از زیر پایت در حرکتند. چوپ ها تراژدی قرن اند در افغانستان، چوپ ها امده اند که مردم کابل زمستان را در گرما سپری کنند بی هیچ نگرانی از برف-بادهای این فصل.
علی پیام از ایران امده و یکی دو بار همدیگر رو در دفتر دردری دیدیم. علی زنگ زده که در راه است و رضا جور دفتر تازه تاسیس خود رامیکشد و به استقبال مهمانان تا لب سرک می رود، اینکه رضا از این تلاش کی خلاص می شود خدا خبر دارد.
دفتر چشم سوم یک گالری است و با دفتر سابق شان در طبقه سوم عزیزی بانک قابل مقایسه نیست. دیوار را با موکتهای خاکی رنگ تزیین کرده اند و قاب های عکس را نصب. چراغ های نور در سقف کار گذاشته شده اند و زمین ان از عریانی خویش می شرمد.
پیام امد و بعد از گفت و شنودی چند دقیقه ای با رضا، هر دو تا رخصت شدیم به سمت "کوته سنگی"، من به دنبال یک سنگ قبر ساز بودم و پیام به دنبال خط تلفن ماهواره ای تا به دایکندی بزنگد. سرک پل سرخ تا در دانشگاه کابل مملو از دانشجویانی است که به سمت خانه هایشان در حرکتند. لباسهایشان بیشتر مانتو با شلوارهای جین و کتان سیاه است که شالهای رنگارنگ شادی شان بیشرت نمایان میکند. پسرها تیپ ها ی متفاوت دارند، از"دریشی" تا "پیراهن تنبان" افغانی و لباس های اسپورت، چهره هایی متفاوت، بچه هایی که از ولایات امدند هنوز نشانه هایی از خود دارند که اصالت شان را نمایان می سازد.
پسرها چهره های خشن تری دارند و دخترها نسبت به چند سال قبل شادتر و تازه تر به نظر می رسند، شاید این هفت سال امنیت نسبی بر وضع رفاهی شان بی تاثیر نبوده. صدای خنده شان تا دور دست ها به گوش می رسد صدای خنده ای که این درختان و این شهر تشنه انند.
با پیام یک اسم سر این کوچه ماندیم:" کوچه انسان شناسی"، البته با اجازه شهرداری کابل که تا اکنون هیچ زحمتی به خود نداده. یک گاری مقابل در دانشگاه جوری-ذرت- داغ می فروخت، دعوت پیام راکه نمی شود رد کرد.. منتظر بودیم که چند دختر دانشجو امدند کنار گاری و درخواست جوری کردند، شیطنت در چشمشان فریاد می کرد. چندتا دیگر یک گاری خالی جوری فروش را دوره کرده بودند و ادای جوری فروش را در می اوردند.
سنگ قبر سازی را نزدیک چهار راه شهید پیدا کردم و پیام رفت که به دایکندی وصل شود، مسیر برگشت همه فکم به درد امده بود. خوب هر کس جوری میخورد پای دردش هم بنشیند
با هم بخشی کوتاه از این کتاب را میخوانیم."
در همین دوره بود که «تویا» به خانه اصلاح فرستاده شد. دخترک موبور کوچک اندام متکبری بود. با هیچ کس حرف نمیزد مگر با من. او مرا انتخاب کرده بود و من هم او را. پل های میان خود و بقیه دنیا را خراب کرده بودیم و در گناه تنهایی دو نفره با او شریک شده بودم. در کلاس کنار یکدیگر می نشستیم، اغلب به هم دیگر نگاه میکردیم تا مطمئن شویم که هر دومان وجود داریم.
از من خواست که بدون وقفه با او حرف بزنم
-برای انکه بدانم که فقط تو هستی و نه کس دیگری.

...............................................................................................................
|
بازآمدم چون عید نو تا قفل زندان بشکنم |
|
وین چرخ مردم خوار را چنگال و دندان بشکنم |
|
هفت اختر بیآب را کاین خاکیان را می خورند |
|
هم آب بر آتش زنم هم بادههاشان بشکنم |
|
از شاه بیآغاز من پران شدم چون باز من |
|
تا جغد طوطی خوار را در دیر ویران بشکنم |
|
ز آغاز عهدی کردهام کاین جان فدای شه کنم |
|
بشکسته بادا پشت جان گر عهد و پیمان بشکنم |
|
امروز همچون آصفم شمشیر و فرمان در کفم |
|
تا گردن گردن کشان در پیش سلطان بشکنم |
|
روزی دو باغ طاغیان گر سبز بینی غم مخور |
|
چون اصلهای بیخشان از راه پنهان بشکنم |
|
من نشکنم جز جور را یا ظالم بدغور را |
|
گر ذرهای دارد نمک گیرم اگر آن بشکنم |
|
هر جا یکی گویی بود چوگان وحدت وی برد |
|
گویی که میدان نسپرد در زخم چوگان بشکنم |
|
گشتم مقیم بزم او چون لطف دیدم عزم او |
|
گشتم حقیر راه او تا ساق شیطان بشکنم |
|
چون در کف سلطان شدم یک حبه بودم کان شدم |
|
گر در ترازویم نهی می دان که میزان بشکنم |
|
چون من خراب و مست را در خانه خود ره دهی |
|
پس تو ندانی این قدر کاین بشکنم آن بشکنم |
|
گر پاسبان گوید که هی بر وی بریزم جام می |
|
دربان اگر دستم کشد من دست دربان بشکنم |
|
چرخ ار نگردد گرد دل از بیخ و اصلش برکنم |
|
گردون اگر دونی کند گردون گردان بشکنم |
|
خوان کرم گستردهای مهمان خویشم بردهای |
|
گوشم چرا مالی اگر من گوشه نان بشکنم |
|
نی نی منم سرخوان تو سرخیل مهمانان تو |
|
جامی دو بر مهمان کنم تا شرم مهمان بشکنم |
|
ای که میان جان من تلقین شعرم می کنی |
|
گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم |
|
از شمس تبریزی اگر باده رسد مستم کند |
|
من لاابالی وار خود استون کیوان بشکنم |
........................................................................................
چند روز است که هوا سخت دلپذیر شده، اصلا نمیتونی تصورش رو بکنی که چند روز پیش نمیشد از شدت گرما پا بیرون گذشت. هوایی که نه سرد است که بلرزاندت و نه گرم که باشکاندت – منظور اینکه اشکت در بیاد-. این تغییرات اب و هوایی باعث شده که سر حال تر بشم و کارهای مفیدتری انجام بدم.
خواندن چند نمایش نامه و داستان کوتاه، فیش برداری برای کارهای خرد و ریز عقلانی، دیدن چند فیلم محشر و .......که مدتها شده بود از انها دور بودم در کابل.
نمیدانم تا چند وقت دیگه این مهربانی ها ادامه خواهد داشت.
با اجازه شما چند روزی است تهرانم، بدون هیچ برنامه ای، فعلا روز مرگی ها امام من بوده تا بعد از این چه کسی ناجی خواهد بود؟!
گرد و خاک کابل یا هوای -مزخرف گرم- تهران، به یک اندازه مجرمند. میخواستم در تهران حامد ابراهیم پور و خیلی از دوستان سابق که معلوم نیست در کجای این جهان محبوس و مغموم اند را زیارت بکنم که تا هنوز نطلبیده اند.
قرارمان این بود که در نزدیکی های پارک لاله یا همان در دانشگاه ببینمش، اما اینکه چه شد و کجا رفت و نیامد خدا میداند و خودش. فقط این را میدانم که چند روزی است که خبری ازش نیست . نه صدای خنده ای از پشت تلفن نه صدای نازک ارای تن ساق گلی که به جان............ بگذریم، در این هوای گرم همان یخ در بهشت یا یک کیم سالار بهتر است تا حرفهای بی ربط.
دهانت را می بویند
مبادا گفته باشی دوستت دارم
احمد شاملو
کارت دعوت را خانم ابراهیمی به ما داد، در کله پزی خلیفه عوض من و استاد خاوری مشغول شام خوردن بودیم که محبوبه و ضیا رسیدند و بعد کمی حال واحوال کردن با خبرمان ساخت که پنج شنبه همین هفته در لیسه استقلال نمایش فیلم است. راستش در فستیوال بین المللی فیلم کابل هیچ فیلمی نتونستم ببینم، اشتیاق من بیش از پیش شده بود برای دیدن چند فیلم وطنی. پنج شنبه با حسن عالمی و سردار رفتیم لیسه استقلال، استاد خاوری کمی دیر تر به ما ملحق شد.
فیلم ها اثاری بودند که بچه های فیلم بعد از یک دوره اموزشی به عنوان کار عملی ارائه کرده بودند. اکثر موضوعاتشان مربوط به مشکلات مردم افغانستان و در واقع مردم کابل بود، فقر، مسئله زنان و انتخابات و شاروالی و .....
یک ویژگی دیگر اینکه اکثر تولید کنندگان فیلم های مستند از بچه های افغان مقیم ایران بودند که به کابل بر گشته بودند. با اینکه این فیلم ها اولین تولیدات این جمع بود ، نشان از رشد هنر فیلم سازی و میل به این سو در کابل دارد. دیدن بسیاری از دوستان قدیمی از دیگر مزایای این نوع نشست ها در کابل است.
همه چی اینجا خیلی جدیه!؟! انتخابات ریاست جمهوری، انتخابات شورای ولایتی، بازار کارته 4، موسیقی هندی، رادیو وطندار، مدرسه محسنی.
راستش از این همه پارادوکس و جدیت نمیتانی چه بکنی! کاندیدهای ریاست جمهوری هر شب در تلویزیون ها میاند و از روی یک برگه با وقفه های ناشیانه برنامه کاری خودشان به خورد مردم میدهند.
خوش به حال این خاک و این مردم که یک شبه صدها برنامه و استراتژی برای اینده شان نوشته شده.
وطن پرستی به صورت وحشتناکی غوغا میکند، البته این را بگویم که وطن پرستای جدی ما حد اقل دو تابعیت کشورهای از ما بهتران را دارند که بدون ویزا تمام جهان را سیر میکنند و برای مدتی هم شده به یاد خاطرات و خطرات قومی و قبیله ای در کابل می ایند و طرح استراتژیک ارائه میکنند و شعارهای وطن پرستانه سر میدهند و عکس داوود خان را بالای بروشورهای تبلیغاتی خود نصب میکنند.
خوب اینجا افغانستان است و مردم این خاک میدانند که قیمت وطن پرستی و قوم پرستی و مذهب پرستی چند نسل کشی و غارت و بدبختی است، برای همین بیشتر وقتی باهاشون روبرو میشی سکوت میبینی. سکوتی که هزاران حرف ناگفته و سئوال و درد را با خود دارد.
اداره ای که من دران مشغول به کارم در سرک دارالامان قرار دارد. اول سرک دارالامان در غرب کابل. از اینجا تا پل سرخ یک سرک راه فاصله بیشتر نیست. از این پنجره منظره دل گشای کوه اسمایی را میتوان مشاهده کرد. سال 83 که کابل امده بودم روی ان جز خانه هایی نا منظم چیز دیگری قرار نداشت. اما الان پر است از انتن های مخابراتی که نشان از زندگی مدرن در افغانستان دارد. این منظره تقریبا نشان از کاربردهای متفاوت این کوه دارد. کوه تلویزیون در دوران جنگ داخلی بارها دست تنظیم های جهادی دادو گرفت شد. مردم ساکن اطراف این کوه تقریبا به جایی رسیده بودند که چیزی برای از دست دادن نداشتند. الان به راحتی میتوان در و دیوارهای سوراخ و خرابی را پیدا کرد که نشان از جنگ های مقدس داخلی دارند.
غرب کابل یکی از امن ترین مناطق کابل است و به قول یکی از دوستانم حوزه های پلیس این مناطق مدینه فاضله بسیاری از پلیسهای کابل است. رشد مراکز فرهنگی خودبنیاد در این قسمت از شهر به مراتب بیشتر از دیگر مناطق کابل است. اموزش داستان نویسی "محمود جعفری" جلسه داستان"دمنه" مرکز فوتو ژورنالیسم"چشم سوم" و بسیاری دیگر در این مکان قرار گرفته اند.
این اتفاقات خوشایند و میمون باعث میشود که مدتها در این بخش از شهر لذتهای فرهنگی خود را داشته باشی. جایتان خالی.
کابل خوب است.
من خوبم.
هوا خوب است.
باران به قد کافی
گرد و خاک به قدر کافی
رئیس جمهور به قدر کافی
تشریف فرما میشوید؟
دوست من گفت: فیلم اخر الزمان را دیدی؟
گفتم: اره
گفت: طبیعت ادم همیشه همین است.
گفتم: فیلم درباره اقوام بدوی سالها پیش است.
گفت: زندگی منطق خودش را دارد.
دارا و ندار
قدرتمند و ضعیف
زشت و زیبا
گفتم: خوب درست، من با این واژه ها همیشه درگیرم چیز تازه ای نیست. نظریات سیاسی زیادی هست که از همین جا ها برخاسته. گفت : باید جای خالی سلوچ را بخوانم.
گفتم: نثرش محشره.
گفت: پس هاجر چی؟
۱
تهران پر است از چیزهای خوب و بد که فقط میشود در اینجا یافت. یکی از این چیزهای خوب افسردگی است که مخصوص این شهر است که میاد سراغت و مثل خوره میفته به جانت . ساعتها بدون هدف در سرکهای قیر شده و تمیزش قدم میزنی ولی همیشه یک چیز کم داری و حس میکنی در این شهر پیدایش نمیکنی. سالها بودن و زیستن در این شهر اواره گی بیشتری بهت میدهد. حتی تئاتر شهر با تمام مردمان متفاوتش فقط در لحظه های تماشای تیاتر لذت بخش است و بس.
۲
خواهرم منتظر است که بهشان سر بزنم. مادرم مشتاق است که به مشهد برگردم ولی چیزی از من هست که مرا به سختی به سرزمینی میکشاند که بزکشی ورزش محبوب مردم ان است وتلویزیونهاش پر شده از موسیقی هندی درجه چند و رقابتهای کشتی کج، این همه افراط و تفریط را فقط میشود در این جا یافت. چیزی هست که تو را میکشاند و می برد و تو باید قدم برداری و برخیزی.
۳
بابا اینجا تهران است با انتخاباتی مشابه کابل و حتما جهان تغییر خواهد کرد. اگر اوباما امد حتما در بامیان سرک می اید و نامه ای از تو به من میرسد با صدایی مخملی که عطر باغهای نیشابور و بلخ را دارد. من به اینده دلخوشم به انتخابات به برقعی که چشمهای تو را از من میگیرد.
امروز ۱۸ اردیبهشت است و من تهرانم. بعد از یک ماه و بیست روز، دیدار دیگری در راه است. نمایشگاه کتاب، انجام مسایل بازگشت به کشورم-به پل سرخ و سرک های ناهموار کابل- در کابل دلم برای قدم زدن در سرکهایی که اطرافش را مغازه های کتاب گرفته تنگ میشد.
برای ساعتهایی که بین گرد و خاک کتابهای از همه چی دوری و خودت بودی و خودت. در هر شهری که زندگی کنی چیزهایی هست که بر ای ادم تعلق خاطر ایجاد میکند و لحظه هایی برایش دلتنگ شوی.
مرگ میخوای برو قندوز
سفر به قندوز به خواست خودم نبود هرچند بی علاقه هم نبودم. دفتر ای او ام گفت که در قندوز یک پست خالی برای تدریس است و یک نامه از طرف رییس اش ضرورت است. صبح ساعت پنج با لباس افغانی ای که از پسر عمویم گرفته بودم-که لباس شهری ام غریبه بودنم را بیشتر به چشم نیندازاد- به سمت موترهای قندوز روان شدم. اما کسی که از ایران امده باشد به هر طریق گاو پیشانی سفید است و کارش نمیشه کرد. طرز راه رفتن، گپ زدن و هر حرکتش متفاوت از مردم بومی است.
ماشین های پنجشیر و تخار و بدخشان از سرای شمالی حرکت می کنند. ساعت پنج صبح رسیدم سرای شمالی، چهار صد افغانی کرایه اش. بی خوابی دیشب باعث شد که تا نزدیکی های سالنگ خواب باشم و هیچ تصویری از مسیر به ذهن نداشته باشم. تونل های سالنگ هر کدام چند دقیقه ما را به تاریکی میکشاند. تاریکی که ذهنم را به جاهای دوردست می برد. به جاهایی که گاه در تهران به دنبال ان بودم. تا لحظه هایی را دور از هر چیز با خودم باشم و خودم و گاه در مشهد اما دریغ که این لحظه ها را فقط در پشت کوه قاف میتوان پیدا کرد. کوه های برف مرا به سرزمینهای سرد سیبری می برد. نزدیکی های پل خمری در یک رستوران نان ظهر را زدیم و حرکت کردیم به سمت قندوز.
ماشینهای مسافربری 303 افغانی با سرعت زیادی مسیر را که به خوبی اسفالت شده بود طی می کرد. دشت های سرسبز و زیبای قندوز و سر پل تصویر زیبایی از افغانستان را به من می داد. دشت هایی سراسر سبز که شمال ایران را تدایی میکرد. قندوز جایی است که در ان برنج هم کشت می شود این را از دوستانم در ایران شنیده بودم. برنج افغانی که پسر عمویم همیشه از ان تعریف میکرد.
ساعت یک بودکه رسیدیم به چوک قندوز، شهری زیبا و سرسبز و از نظر ساختار شهری چیزی از هرات کم نمی اورد. نه الودگی کابل را داشت نه دشتهای سراسر کویر هرات را. مردمش بیشتر به زبان ترکی ویا ازبکی گپ میزند. دخترهای به مراتب زیباتری از کابل داشت، این را زمانی فهمیدم که در دانشگاه همه برقع ها را کنار میزدند و با روی باز سر کلاس ها حاضر میشدند. پوست های سفید و شادابی داشتند و این حتما ناشی از جغرافیای سرسبز این خطه ناشی می شود.
ریاست دانشگاه حضور نداشت و معاونش ما را تلفنی رخ کرد. سرپرست دانشکده حقوق کسی بود که رحمانی نام داشت و در دپارتمنت حقوق با ژست خاصی نشسته بود که انگار سر میز ریاست جمهوری نشسته است. برخورد اساتید با دانشجویان بسیار سرسنگین بود انگار می خواستند به وضوح برسانند که ما استادیم و شما باید حد خود را بشناسید. انگار همیشه این ضرورت را باید به گوش دانشجویان برسانند. نوع راه رفتن انها با دریشیهای چینی ارزانی که در افغانستان به وفور یافت میشود، سبک خاصی را به نحوه برخورد انها بخشیده است که انها را از اساتید دانشگاه های ایران متفاوت میکرد.
بیست اپریل ۲۰۰۹ کابل
از سالهای ۱۳۸۳ که اینحا بودم تغییرات زیادی امده است. چندین مرکز فرهنگی دایر است که شعر و فیلم و داستان را موضوع کار خود قرار داده. و از طرفی برق امید زندگی در این شهر را افزایش داده و سرکها تا ساعت ۱۰ شب روشن است و دکان ها باز.
میتوان زندگی شهری را مشاهده کرد هرچند با کاستیهای فراوان.
۲۰۰۹کابل ۱۵ ابریل ۱