جایتان خالی دوستان
"گنجشکان محزون" از پنجرۀ اتاقم می پرند، با تنهایی چه کنم؟"
چشمانت را ببند و پیاده رو ها را گریه کن!
چشمهایت را ببند و اخرین عکست را برایم بفرست
زیبایت در عکس ماندگارتر است تا حافظۀ جمعی این شهر!
انقدر دور نیستیم، انقدر دیر کردی که خوابم برد.
"دلت ارام" بگو از پشت این گوشی که "دلجمع" شوم!
عاشقی حرام مان باشد در رمضان
دلبریت در فروردین
شاعری در پاییز
بیگانگی نکن، بوسیدنت "اخرین گناه" من است و" اولین لذت" پانزده سالگی ام.
از کوچه تو را پرسیدم، سیب ها سرخ شدند،
تلفنی گپ نزنیم، "دیدار تو حل مشکلات است"
دلم میخواهد با تو حرف بزنم
با تو عاشقی کنم
باتو قدم بزنم
قدم بزنم تمام تهران را، تمام کابل را، تمام مشهد را!
تمام شود قدم هایمان
گل گند لبخندت: باید جدا شویم "خانه نزدیک است"
لبخندت تمام نشده، عطرت می پرد از پیراهنم،
فردا که امدی انقدر می بوسمت که لبهایمان یکی شوند و صداهامان از پشت گوشی جابجا.
بهار در راه است، برف می بارد، رئیس مجلس انتخاب شد.
این همه اتفاق خوب در این مدت کم، مردم کابل به اینده امیدوارتر شدند، سرکهای پل سرخ گواه این امر است.
اگه مردی بیا بیرون، شوخی ندارم ها، اگه این همه ادعا داری فقط یک لحظه بیا بیرون ببین چه بلایی سرت میارم، فکر کردی! زود باش دیگه!
" هوای برفی کابل"
در این دوردست ابها راکد است و جایی برای تو نیست !
ما را زمین اواره کرد
تا بر شانه های تو جهان را تماشا کنیم
ودستهایمان را انقدر به هم بمالیم که بهار شود
و بوسه از زمین سر برکند
به کابل امدم و خیلی از دوستانم را در تهران و مشهد نشد ببینم برای خداحافظی.
کابل خو ب است مثل شش ماه قبل با گرد و خاک بیشتر که نشان از پاییز در راه است.
تاریکروشنا
بلند میشم و پنجره رو باز میکنم، هوا تاریک روشنه و از اینجا دامنههای کوههای شمال تهران خودنمایی میکنه، مث مادیانی که خودش رو پشت علفزاری پنهان کرده و اروم اروم اماده میشه برای تاخت. بی خوابی شبانه که چندان بدم نمیاد ازش، اومده سراغم. باهم دوست شدیم و سعی میکنیم از هم لذت ببریم.
توی سوئیت، چهار نفریم از چهار گوشه دنیا، اریک از فرانسه اومده، فاتح از ترکیه، یوری از مسکو و من که سالهاست ییلاق کردهام. گاهی با هم میریم بیرون و جاهایی رو که دوست دارند، می بینیم. غذا میخوریم، من و اریک حلیم رو عاشقیم و یوری که کباب رو ترجیح میده، فاتح سعی میکنه غذای ایرانی رو انتخاب کنه، نان سنگگ و بربری گرم چیز دیگری است که چهار تایی دوست داریم، صبح عل الطلوع تو جانونی سرانگشتهات رو گرم میکنه.
تا یک ماه دیگه هیچ کدوم از ما چهار نفر اینجا نیستیم.
یوری، اریک، فاتح و من.
حس میکنم که دیگر ماندنی نیستم در این ولایت، گرمایش، مردم و بازارش همه دوره ام کرده اند.باید چشمم را ببندم وهمه را خوب به خاطر بسپارم، مبادا فراموش کنی چیزی را محمد! هیچی نباید از ذهنت بپرد، خاطره هایت در اینجا به دنیا امدند، به این لهجه حرف زدی و شعر خواندی و شنیدی، حواست باشد که چیزی جا نماند، اتاقی سه در سه ونیم که سالها شعر سرودی، تیاتر شهر، کافه اخ کافه دیوانه کافه های این شهرم که دارند نابود میشوند. کافه و سیگار دیوانۀ این دوام هرچند ریه هایم دارند به من چشمک میزنند. به اتاقت نگاه نه، عمیق شو به همه چیزی که در این مربع تنها ست، به کیف و کتابت که همیشۀ خدا پهن بودند همه جا، به لباسهایت که از کشیدنش به این ور و ان ور خسته شده بودی به همه، مبادا چشمت را ببندی و چیزی رو از یاد ببری، انگار دیگر ٍدیدن کافی نیست باید با سرانگشتانت لمس کنی، به انگشتهایت بیشتر ایمان داری به قدرت لمس شان که برای هر چیزی حسی دارد که فقط از ان همان است و هیچ وقت فراموشش نمیشود. هیچ وقت.
عشق سگی
هوا انقدر گرم شده که حوصله بیرون رفتن رو به راحتی ازت میگیره. حتی کتاب خوندن و چیزی نوشتن رو، پس پا میشی و سراغ فیلم هات میروی دنبال "آلخاندور گونزالس ایناریتو"، حتما پیداش میکنی، 21 گرم، عشق سگی و بابل، دراین فیلم ها اگه به روایت بیشتر دقت کنی چیزای خاصی کشف میکنی که فقط از این کارگردان امریکای جنوبی ساخته است.
کسی باور نمیکرد، اما رفته بود. سه شنبه دور هم بودیم و به یاد مریم حاتمی برنامه شعرخوانی داشتیم، مریم شعر خواند با صدای خوب خودش پشت تریبون، روی پرده سالن شیخ انصاری دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران. همه بودند، دوستان، خانواده و اساتید دانشکده همه و همه امده بودند شعر خواندند، حرف زدند جایی که تو از درون اطلاعیه های ترحیم و پرده سالن با همه حرف میزدی و شعر می خواندی:
گفتی صبور باش چه جوری پسر عمو
دیگر بس است عشق و صبوری پسر عمو
جان خودت به خاطره ها اکتفا نکن
دغ می کنم از این همه دوری پسر عمو
گفتی به من لجوجی، مغرور و خیره سر
وقتی ندارمت چه غروری پسر عمو
حالا تمام پنجره ها مال تو فقط
بر من ببحش روزن نوری پسر عمو
من با تمام دل بخدا دوست دارمت
اما چقدر فاصله؟ دوری پسر عمو
اه باز هم که من همه اش حرف می زنم
تو از خودت بگو، تو چه جوری پسر عمو
حق با تو است من بدم و خیره سر هنوز
اما تو باز هم چه صبوری پسر عمو
این پیام رو امروز در بخش یادداشت وبلاگم از مجید بیگی دوست عزیزم گرفتم:
سلام محمد جان... مریم حاتمی از میان ما رفت...
مجید
هیچ باورم نمی شد، به مجید زنگ زدم، به جواد به هر کسی که می شناختم، اما کسی جواب نداد، رفتم سراغ اینترنت و اسم "مریم حاتمی" رو تایپ کردم، در سایت ایسنا این نوشته رو دیدم "مريم حاتمي» شاعر و منتقد در يک حادثه رانندگي از دنيا رفت".
مریم حاتمی دوست چند سالۀ ما بود، در پاتوق شعر خوانی روزهای پنج شنبه حامد اشنا شدیم، غزل میسرود و غزل را با تمام حس میخواند، لذت غزل شنیدن را با غزل"پسر عمو" و دیگر شعرها تجربه کردیم.
من رفتم افغانستان و پاتوق همچنان پا برجا بود، که یک روز حامد نوشت: مریم هم پرید.....، امدم ایران و هیچ خبری از مریم نداشتم اما بقیه بچه ها رو گاه گاهی میدیدم، امروز مجید نوشت: سلام محمد جان... مریم حاتمی از میان ما رفت...
هیچ چیز نمیتواند حس از دست دادن این عزیز را بیان کند...........
روحت شاد مریم
در تهران خبری نیست که نیست.
هوای خوب اش بی نظیر است، شب پنجره را باز میکنیم و قلیانی و چای شبانه بعد از شام از راه می رسد، چهار نفری شروع میکنیم به صحبت از انچه کرده و نکرده ایم در طول روزی که گذشت و فردایی که می اید. جمال، ضیا، سید و من.
چهار نفر با چهار سلیقه و فکر متفاوت، در این اتاق گاهی میتوان صدای شجریان را بعد از اواز انریکو و رپ را بعد از شجریان بارها و بارها شنید.
با هم غذا میخوریم، خانه تمیز میکنیم، شوخی و مزاح ته همه رفتارها خنده و مستی را به اتاق می اورد.
گویند سنگ لعل شود در مقام صبر آری شود ولیک به خون جگر شود
۱: باید خوابگاه کوی رو تخلیه کنیم.
۲: خوابگاه بعدی ما یه جایی هست که اصلا با کوی قابل مقایسه نیست
۳: باید جول پلاسم رو جمع کنم و این یعنی چند روزی همه چی تعطیل.
۴: تا بعد
جی دی سلینجر پر!
اگر امدي و ديدي نوشتهام لهچه الوده تهران دارد تعجب نكن، چند روزي مي شود كه دنيا داري ناگزير، ناچارم كرده تن به سفري بدهم و بدور از يار و ديار بگذرانم. غمت نصيب گرگهاي بيابان و دلت ارام نازنينم.
بخند تا كه جهان پر شود ز لبخندت....... غروب كوه دماوند مانده در بندت
بنويس و بسيار بنويس و لبخندهايت را برايم بفرست تا روزهاي سياهم سرشار از روشنايي و حضور بي حد تو شوند نازنينم. گرگ و ميش ها را با طعم نعناع و خوشه هاي سرشارت میخوانم بر اين كتبيه كه هر گاه و بيگاه ذهن و زبانم را شيرين ميكند بانو. مست چشم تو بودن گناه من است. سفر از چشمان سياهت تا چشمان سياهت فقط ممكن است اين قلندر را و لاغير.
تا دیدار
عقاید یک دقلک، عقاید یک دلقک است فقط؟